على اكبر دهخدا
657
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : بسيار بد باشد . . . ، شود . چون بديدم هزار چندانى ( يا ) هزار چندان بود . چون براقى ندارى اندر ده * لاشه خر را بدست دزد مده . سنائى . چون برد آبشور استسقا ؟ * ( تشنگى آبشور ننشاند مخور آن كت از او شكم راند * آبشور است نعمت دنيا . . . سنائى . چون برف بود بجاى سبزه * ديماه بود نه ماه نيسان ناصر خسرو . چون برون رفت از تو حرص آنگه درآيد در تو دين * چون درآيد جبرئيل آنگه برون شد اهرمن . سنائى . نظير : ديو چو بيرون رود فرشته درآيد ، و رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . چون بزرگيرى كمر گردد دوال * ( ديوت از طاعت پرى گردد چنانك . . . ) ناصر خسرو . چون بزهخواهى كرد بارى بزهء بىمزه نباشد . از قابوسنامه . نظير : حرام خورى آن هم شلغم ! ان تسرق فاسرق الدره و ان تزن فأزن بالحره . چون بستانى بيادت داد * كز دادوستد جهان شد آباد چون بستگى رسد بنهايت گشاده گيست . وحيد قزوينى . رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود . چون بسى ابليس آدم روى هست * پس بهر دستى نشايد داد دست . مولوى . چون به شكار شغال روى سامان شير كن . احتياط را ساز و آمادگى بيش از آنچه ضرور مينمايد داشته باش . نظير : سامان شير كن به شكار شغال رو . چون بشورد بحر كشتى را سكون لنگر دهد * ( اين جهان بحر است و ما كشتى و عدلش لنگر است . . . ) معزى . چون بفرمان زن كنى ده و گير * نام مردى مبر به ننگ بمير پيش خود مستشار گردانش * ليك كارى مكن بفرمانش . اوحدى . شاوروهن و خالفوهن . حديث . و رجوع به : چو زن شاه شد . . . ، شود . چون بگردش نميرسى واگرد . چون بماند رمه چو از گرگ درنده سازى شبان * ( تو انصاف ده . . . ) مسعود سعد . چو نبود بايزد گرايندگى * نباشد ز بدكار شرمندگى ( . . . چو بر روز بادا فرهى نگروى * بهر سو كه ديوت دواند دوى . ) حضرت اديب . چون بود شاه را نكوكردار * مملكت را فزون شود مقدار . سنائى . چون نبود وصل دلبر راى دلبر * بود صد بار هجر از وصل خوشتر . اوحدى . چون بوق زدن باشد در وقت هزيمت * مرديكه جوانى كند اندرگه پيرى . از قابوسنامه . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .